فردا صبح راه می افتم. از همین الآن از رفتنم پشیمانم. کاش این اتفاقات نمی افتاد و کاش من هوس دیوانگی به سرم نمی زد و وارد این بازی احمقانه نمی شدم. اصلا دوست ندارم بروم. حوصله هیچکس و هیچ چیزی را ندارم. اگر این فرد وارد زندگیم نمی شد و من خود را با او درگیر نمی کردم، الآن مشکلم فقط تنهایی بود و ایران رفتنی در کار نبود. اما حالا اینقدر بهم ریخته ام که نمی دانم چه تصمیمی درست و چه تصمیمی نادرست است…
باید می ماندم و خانه ام را تغییر می دادم. اما فضای خانه و شهرم بیش از حد دلگیر و سنگین بود. کاش جایی غیر از ایران برای تغییر روحیه ام داشتم و کاش مجبور نبودم بروم. خیلی خسته ام…
ماندن همیشه خوب نیست…رفتن هم همیشه بد نیست…
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت…باید رفت تا بعضی چیز ها بماند…
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت…
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند…
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد…
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور…
و آنچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند…
رفتنت ماندنی می شود، وقتی که ب…اید بروی…
و ماندنت رفتنی میشود، وقتی که نباید بمانی…
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند…
برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود …
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش…
از شکستن سکوت آسانتر باشد…عشقت را بردار و برو……
می دانم که کار درستی انجام دادم و با اینکه در این 2 هفته بهم خیلی خیلی سخت گذشته و او هم خیلی تلاش برای برگشتن من کرده و حال مرا خراب تر کرده، راه حل درست و منطقی تمام شدن این دوستی در همین زمان به هر قیمتی است. نباید بذارم دیگه احساساتم برام تصمیم بگیره. به قول معروف «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است.» امیدوارم زودتر بتونم به زندگی عادی ام برگردم.
دیشب در کمال ناباوری برای خودم زنگ زدم به مادرم و گفتم هفته دیگه من اونجام. می خوام روز تولدم پیش شما باشم. من چه ام شده؟ با اینکه اینهمه ترس از برگشتن دارم و فکر می کردم کلا ازشون بریدم، احساس می کنم باید 10 روزی برم ایران. نمی دونم قاطی کردم یا کار درستیه. به هر حال فقط می دونم که باید برم. شاید حالم بهتر بشه…
خیلی دلم گرفته. متنفرم از زندگی و آدمهاش. حالم اصلا خوب نیست. همه اش تظاهر می کنم که همه چیز مرتبه و من دارم خیلی عادی و پرقدرت به زندگی ادامه می دهم.اما دلم گرفته. دیگه دوست ندارم با کسی صمیمی بشم و دلم می خواهد تنها باشم. از طرف دیگه تنهایی هم باعث هزار تا فکر و خیال می شه و اذیتم می کنه.
خیلی احساس ها و فکرهای بدی به ذهنم می رسه. دلم می خواهد بمیرم تا از دستشون خلاص بشم. احساس می کنم هیچکس مرا دوست ندارد و سرنوشت من برای همیشه با غم و تنهایی و حسرت گره خورده. بعضی شبها می نشینم و زار زار به حال خودم و دل خودم گریه می کنم! هر بلایی سرم اومد حقمه! از بس احمق و نفهمم. اینهمه تلاش کردم و خودم را به آب و آتش زدم برای هیچ و پوچ. حالا هم باید تاوان عشق و دوست داشتن را اینگونه بدهم. هیچکس از درون من خبر ندارد. به ظاهر خوشحال و خندانم و به زندگی عادی ام برگشته ام؛ اما…
نمی دانم باید چکار کنم. حالم خیلی بد است. قلبم درد می کنه و هیچکس این موضوع را نمی داند… کاش می مردم!
اینبار دیگه واقعا همه چیز تمام شد و من بالاخره توانستم خودم را از دست یک پسر دروغگو نجات دهم. دیشب تا صبح نخوابیدم و همه اش گریه کردم و بعدش هم حالم واقعا خراب بود. احساس می کردم اینهمه مدت اینهمه هزینه پوچ کردم و برای یک رابطه بی ارزش بیشتر از آنچه باید انرژی و سرمایه گذاشتم. الان حالم خیلی بدتر از آنست که بتوانم دقیقا توضیح بدهم چه اتفاقاتی رخ داد.
فقط امیدوارم این دوره بحران زودتر سپری شود و من بتوانم روحیه خودم را بازسازی کنم و همه اتفاقات این مدت را به دست فراموشی بسپارم. تجربه خیلی سخت و پر از استرس و فشاری بود. کاش از اول با این دید جلو می رفتم که: «شنونده باید عاقل باشه…» اما من هر دفعه اجازه دادم با دروغ ها و فیلم بازی کردن هایش مرا فریب دهد… چقدر نیاز به وجود یک دوست خوب دارم. کسی که از همان اول به من گفته بود این آدم قصد اتمام آن رابطه را ندارد و … هر چه گفت درست از آب در آمد و من واقعا خام بودم که می خواستم تجربه کنم تا به حرفهایش برسم. و حالا دیگر او را هم از دست داده ام… خیلی دلم گرفته و حالم واقعا آشفته است. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. اما می دانم این 2 روز کارم فقط گریه و اشک بوده… اما امیدوارم زودتر بتوانم خودم را جمع و جور کنم.
کاش همه چیز به همین راحتی بود و من می توانستم تا این حد قوی باشم که بدون توجه به احساسم تصمیم بگیرم و عمل کنم.
درست فردای شبی که چنین تصمیمی گرفتم و با قطعیت تمام به او ایمیلی زدم که دیگر حاضر به ادامه چنین رابطه پر از دروغی نیستم، به من ایمیل و زنگ زد تا ثابت کند که قصد واقعی برای اتمام رابطه اش دارد و از من خواست که او را تنها نگذارم و آن دختر برای او واقعا تمام شده است. به من گفت که آنلاین با آن دختر صحبت می کند و به او می گوید که با فرد دیگری دوست شده و به او خیانت کرده. و همین کار را هم کرد و من هم از طریق تلفن کاملا در جریان صحبتهایشان قرار گرفتم. دختر گریه می کرد و او را تهدید به خودکشی می کرد و او هم ترسیده بود و از من می پرسید که باید چه جوابی بدهد و …
اما شب باز همه چیز تغییر کرد. با من تماس گرفت و گفت که مادر دختر از ایران با او تماس گرفته و گفته دختر ما داشته قرص می خورده و هم در مورد دلیلش هم اصلا حرف نمی زنه. چی شده و … خلاصه او هم ترسیده و با دختر شروع به صحبت کرده و همه چیز را کتمان کرده. واقعا وضعیت عجیبی بود و من دیگر نمی دانستم باید چکار کنم. با اینکه فهمیده بودم انتخابش من هستم اما باز می دیدم نمی تواند به این سادگی خود را از رابطه قبلی خارج کند. واقعا هنوز هم برایم جای سوال است که آیا واقعا مردها می توانند اینقدر ضعیف و ترسو باشند یا اینکه این برنامه ها همه اش یک فیلم است و من نباید باورش کنم. در هر حال… آن شب و روز بعدش خیلی با هم صحبت کردیم تا بالاخره تصمیم گرفتیم با یک روانشناس مشورت کنیم. اما با وجود اینکه پیدا کردن روانشناس ایرانی چندان کار سختی نبود، یک هفته طول کشید تا توانست با منشی اش صحبت کند و او گفت که برای ۶ماه دیگر وقت دارد! دکتر ایرانی دیگری هم که بود گفت که اگر از مراجع های قبلی نبودید، فرد جدید را نمی پذیرد. آن هم در شرایطی که دختر تا چند روز دیگر از ایران می آمد و او باید در این مدت تصمیمش را می گرفت. دیگر نمی دانستم باید چه کاری انجام دهم. چند بار مکالمات تلفنی شان را در حضور من انجام داد و من می دیدم با اینکه پسر اصلا احساسی با او صحبت نمی کند، دختر برای آمدنش و برنامه رفتن به شهر و خانه اش روی او حساب باز کرده و دارد برنامه ریزی می کند. این بود که به او فشار آوردم که اگر واقعا می خواهد رابطه را تمام کند، بهترین فرصتش الان تا قبل از آمدن او است؛ چرا که او باید بداند دیگر نباید روی این فرد حساب کند و برنامه ریزی اش را باید براساس خودش انجام دهد و او هر طور بود در طول این مدت کوتاه به دختر گفت که تمایلی به ادامه ارتباط ندارد، هر چند دختر حاضر به قبول این قضیه نبود و می گفت مشکل هر چه باشد، ما حلش می کنیم!!! هر چند واقعا دختر نمی داند مشکل واقعی این است که او با فرد دیگری دوست شده و اصلا هم حاضر به شنیدن و قبول همچین قضیه ای نیست! چون با اینکه پسر چندین بار این موضوع را به او گفت، هر بار آنقدر او را ترساند (بار آخر هم با خودکشی) که دیگر پسر هم این قضیه را به او نگفت…
از طرفی مدت زیادی بود که تحت فشار و استرس این ماجرا بودم و از حدود دو هفته قیل تصمیم به سفر گرفته بودم. بلیط هم خریدم و از روز جمعه، دیگر از آن کشور بیرون آمدم و ترجیح دادم در کنار یکی از دوستانم کمی به خودم آرامش بدهم. فردا هم روز آمدن دختر است و من خوشحالم که اصلا نیستم و راستش خیلی هم دوست ندارم فکر کنم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. در هر صورت چون یک سری مدارک و وسایل دختر پیش او است، حتما همدیگر را خواهند دید اما اگر واقعا آن طوری که پسر گفته باشد، رابطه تمام شده است و پس از آن هر کس باید به دنبال زندگی خودش برود. هر چند که پسر گفت دختر گفته کم کم ارتباط را قطع کنیم و فعلا با هم صحبت کنیم؛ اما راستش برای من همچین قضیه ای هم غیرقابل قبول است و دلم می خواهد هر چه زودتر این داستان خاتمه پیدا کند تا بتوانم با آرامش (البته اگر بشود) در این رابطه قرار بگیرم.
قرار گرفتن بین عقل و احساس هیچوقت شرایط ساده ای نبوده و نیست. اما امیدوارم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، همین فردا تکلیفم مشخص شود و من بتوانم زودتر خودم را ازین وضعیت خلاص کنم.
- به خودم و دوستانی که فکر می کردند من قویتر از این حرفها هستم باید بگم که واقعا خودم هم برای خودم غیرقابل پیش بینی هستم و در این شرایط به سختی رفتارهای خودم را درک می کنم. اگر شما درک نمی کنید تقصیری ندارید و این من هستم که شاید به خاطر شرایط یا ضعف خودم این ارتباط را با این وضعیت دشوار ادامه می دهم…
بالاخره موفق شدم. همه چیز در این رابطه برای من تمام شده است و من امشب بیشتر از همه احساس آزادی و رهایی می کنم. چقدر سخت است از رابطه ای که احساست را درگیر خودش کرده و تو خیلی زود فهمیدی که باید تمام بشه اما نمی توانی، خودت را بیرون بکشی. اما من بالاخره به این رابطه بعد از 3 ماه پایان دادم. با اینکه خیلی هزینه دادم، باز خوشحالم که تا قبل از اینکه خیلی دیر شود و آن دختر باعث اتمام این رابطه شود، توانستم خودم را از این دام بیرون بکشم. راستش اصلا نمی توانم الان قضیه را شرح بدم. تنها چیزی که می دانم این است که از فردا به دوستانم خیلی خیلی نیازمند خواهم بود و باید سعی کنم این دوره سخت را پشت سر بگذارم.
- گاهی وقتها شرایط آنقدر اذیتت می کند که به خودت دروغ می گی و وارد یک رابطه می شی اما بعد تو اون رابطه اونقدر اذیت می شی که سعی می کنی به خودت حقیقت رو که از اول حذف می کردی ثابت کنی تا بتونی خودت را از آن شرایط خلاص کنی.
- امیدوارم زیاد این دوره برام سخت نباشه و بتونم به زودی روحیه خودم رو بدست بیارم…
تا 4 روز دیگر دقیقا سه ماه از آشنایی مان می گذرد و در این مدت با اینکه لحظات خوبی هم با هم داشتیم اما من امروز به این جمعبندی رسیده ام که همچنان تنهایم. اسمش این است که باهم دوست هستیم. اما در این مدت بیشترین احساساتی که من تجربه کردم ناراحتی، ناامیدی، غصه، ترس، تنهایی، درک نشدن و حتی کم بودن بود.
مشکل اصلی مان این بود که با اینکه می گفت تصمیم به اتمام رابطه دارد، تا یک هفته مانده به پایان مهلتی که از من برای خاتمه دادن به این ارتباط خواسته بود، تقریبا هیچ کاری انجام نداد و وقتی من به او یادآور شدم که یک هفته بیشتر فرصت ندارد، از من یک ماه و نیم بیشتر فرصت خواست. من اما حاضر به قبول این قضیه نشدم و گفتم تا الان هم واقعا خیلی اذیت شدم و نمی توانم بیش ازین تحمل کنم. اگر تمام نکردی، این من هستم که دوستی مان را خاتمه می دهم. و پس از آن بود که در فاصله 2 روز به من گفت که به او گفته در اینجا با فرد دیگری دوست شده و با اینکه خیلی از واکنش آن دختر وحشت داشته، دختر قبول کرده اما چون قرار است تا چند ماه دیگر دختر به این کشور بیاید و تمام کارهای دانشگاه و نامه های خوابگاهش به آدرس او می آید، از این لحاظ او را پشتیبانی می کند! در هر حال به من گفت که این ارتباط تمام شده است. اما حاضر به پاک کردن ریلیشن شیپ و عکس ها نبود و می گفت در موردشان باید با آن دختر صحبت کند چرا که شاید او هنوز به دوستانش نگفته باشد و ناراحت شود! من هم گفتم پس باید به من ثابت کنی که دیگر با او نیستی. تا 2-3 روز پیش همه اش سر این قضایا کشمکش داشتیم تا بالاخره حاضر به پاک کردن آنها شد! بعد از آن هم گفت که دیگر همه چیز بین او و آن دختر تمام شده و می تواند شماره دختر را به من بدهد تا خودم با او حرف بزنم. در غیر اینصورت اگر من نمی توانم اعتماد کنم، دیگر از بدبینی من است و او حاضر نیست دیگر چیزی در مورد این قضیه بشنود. (راستش به نظر من اصلا درست نیست که با آن دختر صحبت کنم و از طرف دیگر نمی دانم باید به دختر چه بگویم و از همه چیز مهمتر من مسئول کنترل این آقا نیستم!)
من هم قبول کردم که دیگر در این مورد حرفی نزنم اما 2 شب پیش که پیش من بود، حدود ساعت 2 شب به وقت ایران به گوشی اش تک زنگ زده شد. به اسم پسر شماره ذخیره شده بود اما حس کردم که حتما باید همان دختر بوده باشه و بعد امروز بدون اینکه او بداند، ازین قضیه مطمئن شدم. دیگر واقعا نه انرژی و نه اعصاب درگیر شدن بر سر این موضوع را ندارم. اما اینقدر دلم شکسته و ناامید شده ام که حتی برای امتحان فردا نمی توانم درس بخوانم. از صبح دارم به خودم می قبولانم که من واقعا تنها هستم و از هیچکس هیچ توقعی ندارم و این آدم اصلا در زندگی من وجود ندارد.
گاهی وقتها بعضی آدمها بهت ثابت می کنند که لیاقت احساسات پاک و دوستی صادقانه و بی شیله پیله تو را ندارند. اگر شرایطم با الانم فرق داشت و اینقدر تنها نبودم، خیلی زودتر از اینها به این ارتباط خاتمه می دادم. اما شرایط به نحویه که نمی تونم خودم رو از این رابطه بیرون بکشم و باید تا جایی که دیگه برام غیرقابل تحمل بشه ادامه بدم. واقعا برای خودم و تله ای که توش گیر کردم متاسفم. شاید بهترین کار این باشه که من هم یک نفر دیگه رو پیدا کنم و … اما فکر می کنم اگه این رابطه تمام بشه دیگه تا مدتها قید هر چی پسر هست رو بزنم.
کاش می دانستم باید چیکار کنم…
درست از فردای روزی که آخرین پست را اینجا نوشتم، اتفاقاتی افتاد که در این مدت تا حدی روی زندگی من تاثیرگذار بود و در این مدت اصلا وقت نکردم به اینجا سر بزنم و به قولی دستم هم به نوشتن نمی رفت. درست شب سال نو میلادی بود و اینجا مطابق معمول، همه سرگرم جشن و خوشگذرانی. اما من به شدت احساس افسردگی داشتم و دل و دماغ بیرون رفتن و تماشای آتش بازی و خوشگذرانی های غریبه ها را نداشتم. با اینکه سعی می کردم برایم یک شب معمولی مثل بقیه شب ها باشد و چراغها را هم خاموش کرده بودم، اما صدا و نور آتش بازی و خوشحالی مردم حس تنهایی ام را صد چندان می کرد. در کمال ناامیدی تصمیم گرفتم برای گریز از این حس به فضای مجازی پناه ببرم و با اینکه هیچ امیدی نداشتم، در یک سایت که اکثرا ایرانی های خارج از کشور عضو هستند، شروع به صحبت با یک نفر کردم. او هم مثل من دانشجو بود و در شهری نزدیک به من مشغول تحصیل! کم کم فهمیدیم حس مشابهی در این شب داریم و هر دو برای گریز از تنهایی ناچار در چنین شبی به این فضا پناه آورده ایم، بلکه این شب سپری شود و سردی و سنگینی اش برایمان قابل تحمل. حدود 4 ساعت با هم صحبت کردیم و قرار شد فردا صبح همدیگر را ببینیم.
اولین روز از سال نوی امسال، اولین ملاقات ما با هم در شهری که در حدفاصل شهرهامان قرار داشت، صورت گرفت. پسری بود حدود دو سال و نیم کوچکتر از من، با قدی متوسط و هیکلی توپر. با سبیلی که از کنار لب هایش تا پایین چانه اش امتداد داشت و موهایی که بسیار کوتاه بود و ابروهای مشکی نسبتا پرپشتش، بیشتر شبیه قاتل ها بود تا دانشجوها! اما شروع به صحبت که کرد، ترس اولیه ام از بین رفت و احساس کردم با موجود دیگری طرف هستم که برخلاف ظاهرش، بی آزار است و به نظر پسر مهربانی است. لیسانس اش را از دانشگاه شریف گرفته و مثل من در اینجا دانشجوی فوق لیسانس است… (البته شکر خدا از دفعات بعد، کلا سبیل را کوتاه کرد.)
خلاصه فکر می کنم حس مثبتی که در ملاقات اول از هم گرفتیم و تنهایی آزار دهنده ای که گریبانگیرمان شده بود و نیاز به داشتن یک همزبان و … همه دست به دست هم داد تا چند بار دیگر همدیگر را ملاقات کنیم و این رابطه نسبتا سریع، شکل صمیمانه ای به خود بگیرد. اما همه چیز آنقدرها هم ساده و خوب نبود. پس از چند بار که همدیگر را دیدیم، به من گفت:«موضوعی است که باید با تو در میون بذارم چون فکر می کنم حق داری بدونی! من با یک دختر اینترنتی دوست شدم و حدود 8 ماه این دوستی طول کشید (در این مدت 2 بار هم ایران رفتم و همدیگه رو دیدیم.) من همه کار برای او کردم و پذیرش گرفتم و او را به اینجا آوردم. اول این ترم او آمد. البته در یک شهر که فاصله خیلی زیادی با من داشت و هزینه رفت و آمد خیلی زیاد بود. با این حال خیلی برایش هزینه کردم و حتی پول هایی که دانشگاه برای پذیرش احتیاج داشت را من واریز کردم. من ثبت نامش کردم و … اما او یک دختر استرسی بود و بعد از حدود یکماه و نیم، به ایران برگشت. الآن هم حدود 1 ماه و نیم است که رفته و من در این مدت تصمیم گرفته بودم این رابطه را تمام کنم. هرچند او برای ترم بعد دوباره پذیرش گرفته و به احتمال زیاد دوباره برمی گردد ولی اینبار یک شهر دورتر و من نمی خواهم این رابطه را تحت همچین شرایطی ادامه دهم. از طرف دیگه هم نمی خوام رابطه ای را بد تمام کنم و دوست ندارم طرف مقابل ضربه بخورد. دلم به حال دخترهای ایرانی و ظلم هایی که در حقشون می شه می سوزه و نمی خوام هیچوقت من باعث بشم که مثلا او به خاطر کار من آینده اش را خراب کند و نیاید. از طرف دیگه خیلی احساساتی است و می ترسم کاری دست خودش بدهد…» این شد که این پسر از من فرصت خواست که تا پایان این ماه (فوریه) که آن دختر وقت مصاحبه سفارت دارد، وقت گرفت که آن رابطه را تمام کند. در طول این مدت هم بارها و بارها بحث هایی بر سر این موضوع داشتیم که نهایتا از نظر من بی نتیجه بود.(شاید هم من یکخورده عجول هستم!) از طرف دیگه همه جا هنوز نشانی از آن دختر است. عکس هایش در گوشی اش و در فیس بوک (هر چند مثلا برای من امکان مشاهده عکس ها را بسته تا به قول خودش اعصاب من خرد نشود!). از همه بدتر ریلیشن شیپ شان با هم در فیس بوک. اسم کامپیوترش هنوز اسم او است و حتی وقتی من این موضوعات را به او گفتم، گفت که این موضوعات از نظر من مهم نیست و قول داد همه را پاک کند. اما هنوز هیچ تغییری ایجاد نشده. به من می گوید دلش برای آن دختر می سوزد اما آن رابطه از نظر او تمام شده است. با تمام این احوالات اصلا نمی توانم به او اعتماد کنم. در هر حال از نظر من او دارد به آن دختر دروغ می گوید و خیانت می کند. یک طرف قضیه هم من هستم. کاش می توانستم وارد این بازی نشوم. نسبت به این قضیه اصلا حس خوبی ندارم و با اینکه پسر مهربان و آماده به کمکی است و هر وقت توانسته به من کمک کرده، اما نمی توانم بهش اعتماد کنم. با اینحال وجودش باعث شده از تنهایی و افسردگی گذشته بیرون بیایم. در عین حال همیشه نوعی ترس در دلم دارم. دلم نمی خواهد وابسته اش شوم و با اینکه می دانم به او عادت کرده ام، هر روز به خودم می گویم شاید آخر این ماه، این تو باشی که باید رابطه را تمام کنی. پس دوستش نداشته باش. بهش عادت نکن. وابسته نشو. محکم باش… و می دانم که او کاملا مرا دختری مستقل و منطقی و با اراده می داند. هرگز نمی خواهم بداند نبودنش چقدر می تواند به من آسیب برساند. تنها سعی کردم بهش بفهمانم بودنش با این وضع چقدر مرا دچار احساسات ضد و نقیض می کند. گاهی از خودم و گاه از او و گاه هم از آن دختر متنفر می شوم. دلم می خواست آنقدر قوی بودم که از اول وارد این رابطه نمی شدم و از لحظه ای که این قضیه را فهمیدم خود را کنار می کشیدم. اما امان از حس سردی و عمق تنهایی که در این یکسال و اندی درگیرش بودم. این حس ها مانع از تصمیم گیری منطقی من شد و من بازی را شروع کردم که نمی دانم چه پایانی در پی خواهد داشت. اما واقعا نمی دانم واقعا پیدا کردن یک رابطه درست و حسابی و توام با اعتماد و آرامش تا این حد سخت است؟؟؟ باید چکار کنم؟
به یاد ندارم در گذشته روزهایی این چنین حسرت نداشته هایم را خورده باشم. تا پایان دانشگاه همیشه سعی می کردم مثبت اندیش باشم و همیشه به امکاناتی که در دست دارم توجه کنم و نه چیزهایی که ندارم. اما از وقتی خودم را پیدا کردم و به خصوص از زمانی که به اینجا آمدم و زندگی مستقل خود را شروع کرده ام و بیشتر و بیشتر با زندگی ها و دنیاهای دیگر آشنا می شوم، هر روز بیشتر و بیشتر به حقیقت خودم پی می برم. گاهی اوقات خاطرات دردناکی از جلوی چشمانم می گذرد که روح و روانم را تحت تاثیر قرار می دهد. حتی زمانی که برای فرار از روزمرگی به خرید یا گردش می روم، بلکه خود را میان جنس های مختلف و حراجی های رنگارنگ گم کنم، ناگهان انگار بُعد زمان و مکان تغییر می کند و دستی مرا به گذشته می برد. با اینکه مثلا مشغول زیر و رو کردن اجناس هستم، اما در واقع صحنه هایی از گذشته مقابل دیدگانم رنگ می گیرد و اتفاقاتی برایم مرور می شود که اغلب با پایان ناخوشایندی همراه است. برای خود من هم عجیب است که چگونه پس از گذشت سالها، حتی خاطراتی از دنیای کودکی ام خودنمایی می کند که تابحال شاید برایم اینقدر پررنگ و مهم نبوده است و من به نکاتی عجیب و گاه تلخ در زندگی خود بر می خورم و روز به روز نسبت به بیشتر کسانی که در گذشته ام بوده اند، احساس بیگانگی و آزردگی ام شدیدتر می شود.
نمی دانم. شاید دلیلش تنهایی مفرطی است که مدتی است در اعماق آن زندگی می کنم. ایران که بودم، درست است دوستان چندانی نداشتم، اما حداقل یک دوست صمیمی بود که هر روز با هم تلفنی صحبت می کردیم و گرچه دوست پسری نداشتم، اما دوستان اینترنتی داشتم که دوستی با برخی از آنها تلفنی شده بود و گاه و بیگاه با کسی حرف می زدم، چت می کردم، درد و دل و مشورت می کردم و به هر حال گرچه هیچکدامشان را در دنیای واقعی ندیدم، اما حداقل دنیای مجازی ام محلی بود که برای اندک زمانی احساس تنهایی و جدا بودن از آدمها برایم کمرنگ و حتی گاه محو می شد. به جز یکی دو نفر که خارج از فضای مجازی دیدمشان، بقیه دوستی ها علیرغم اصرار برخی شان، از محیط مجازی خارج نشد(البته هر کدام بنا به دلایلی). شاید روزی مهمترین دوستی های مجازیم را اینجا بنویسم. در هر حال… برخی از آن دوستی ها را واقعا دوست داشتم. در حقیقت آنهایی که طولانی شدند، برای من دوستی های شیرین و مفیدی بودند که هر کدام در مقطع خودشان شاید واقعا برایم لازم بودند. اما پس از اینکه به اینجا آمدم، تقریبا تمامی آنها از بین رفتند و دیگر حتی فضای مجازی هم برای من تهی از آدم شد! حال، تنها من ماندم و وبلاگی که صبورانه حرفهای دلم را گوش می دهد…
راستش اصلا فکر نمی کردم روزی دلم برای دوستهای مجازی ام تنگ شود! کسانی که هیچوقت آنها را ندیدم و هرگز هم قرار نبود ببینمشان! اما در مقطعی شاید بهترین احساس ها را با آنها تجربه کردم. احساس هایی که به آنها نیاز داشتم و در دنیای واقعی برایم امکان درکشان میسر نبود… مگر نه این است که رابطه های انسانی عمر مفیدی دارند و با اتمامشان، همه چیز در آن رابطه به اتمام می رسد؟ پس چرا گاهی خاطرات و خلاء آن آدمها اینقدر آزار دهنده می شود؟ کسانی که مطمئنا آنقدر دوروبرشان آدم است که دیگر نه تو را به یاد می آورند و نه اصلا برایشان کوچکترین اهمیتی داری! کسانی که حتی شاید در همان زمانی هم که با تو دوست بودند، خیلی اوقاتی که به یادشان می افتادی در فکر دیگری بودند و هرگز وجود تو برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت!… نمی دانم. همیشه سعی می کنم همه چیز را با منطق و عقل بسنجم و کاری را انجام دهم که منطقی باشد. اما هیچوقت نتوانسته ام بر خاطراتی که معمولا با ریزترین جزئیات در ذهنم حکاکی می شود و احساساتی که از یادآوری آنها برایم زنده می شود، مُهر فراموشی بزنم. شاید همه مرا به عنوان دختری منطقی بشناسند، اما هیچکس نمی داند که همواره درونم چه طوفانی برپاست و چطور همیشه با خود در جنگ و ستیز هستم که این احساسات را رام نمایم و حداقل جایی که عقل حکم بر توقف آن می نماید، این اسب چموش و سرکش را هر طور شده متوقف نمایم. اما اکنون احساس می کنم خیلی خسته ام! از اینهمه سکوت، اینهمه فکر و نداشتن فردی معتمد که بدانی بدون نظر خاصی و بی هیچ چشمداشتی، تو را می فهمد و می تواند کمکت کند و آنقدر فهمیده و باظرفیت است که ندانسته های تو و راهنمایی های او، ابزاری برای سوءاستفاده، خودبرتربینی و یا تصور همه چیز دانی او نمی شود. کسیکه حس حمایت و پشتیبانی به تو بدهد و وقتی نقطه ضعف هایت را دید، از همان نقاط به زخمی کردن تو نپردازد. کسی که …
اما دیگر از فضای مجازی هم ناامید شده ام و دنیای واقعی هم که… نمی دانم. گاهی از اینهمه حساب کردن، اینهمه منطقی رفتار کردن، اینهمه سفت و سخت گرفتن همه چیز بر خودم، به تنگ می آیم و دلم می خواهد کسی باشد که واقعا مرا می فهمد؛ در کنارش احساس امنیت کنم؛ اینهمه تفکر و منطقی بودن را کنار بگذارم و حتی شاید مثل دیوانه ها، فارغ از هر فکر و دغدغه ای، فقط خودم باشم و احساسم و سبکی و رهایی. ساده بگویم: دلم دیوانه شدن می خواهد!
تعطیلات شده و همه دارن می رن ایران! نمی دونم چه خبره! من که اصلا دلم نمی خواد برگردم. با اینکه بیشتر از همیشه تنهام و دلشکسته؛ اما احساس می کنم از اول عمرم تا به حال، در بهترین دوره زندگی ام به سر می برم. شرایطی که من توش زندگی می کردم و خانواده ای که من داشتم، جوری بود که همیشه احساس می کردم تحت فشار هستم. یک پدر متعصب شکاک و بدبین مذهبی و یک مادر کنترل گر که ریز به ریز کارهات رو چک می کنه؛ تلفن هات رو گوش می ده، دفترچه خاطراتت رو می خونه و آنقدر هم خودش را حق به جانب می دونه که میاد در موردشون هم بازخواستت می کنه! پدری عصبی که همیشه به دنبال کوچکترین بهانه ای برای دعوا و گیر دادن و برچسب زدن و مسخره کردنت است. مجبوری چادر سر کنی و با این حال باز هم به نحوه پوشش تو حتی زیر چادر کار داره و عقیده داره زیر چادر هم باید مانتوی بلند و گشاد (و کلا زشت) بپوشی، وگرنه فرقی با آدم لخت نداری! مادری مثلا تحصیلکرده و فرهنگی که تمام دغدغه اش شوهر نکردن تو و نوه دار نشدن اوست! پدری که با اینکه کل زندگیش کار فرهنگی کرده و مثلا فوق لیسانس دارد و برای همه با ادعای روشنفکری نسخه پیچیده، عقیده دارد دختر بچه اش از سن 2-3 سالگی در مهمانی ها حق پوشیدن لباسهای آستین کوتاه و تنگ و دامن کوتاه ندارد چرا که عادت می کند و در بزرگسالی هم گرایش به پوشیدن این نوع لباس ها پیدا می کند. مادری که روزی 30 بار بچه هایش را چک می کند که نماز خوانده اند یا نه؛ و پدری که هر روز صبح، شده با داد و دعوا بچه ها را بیدار می کند که نماز صبح بخوانند. مادری که وقتی یک روز در استراق سمع تلفن دخترش – که با یکی از دوستهای دخترش صحبت می کند – می فهمد که او با پسری چت می کند، به انواع و اقسام تهدیدها متوسل می شود و بعد از آن هم تا مدتها هر زمان دخترش را پای کامپیوتر می بیند، در کنارش می نشیند مبادا او با پسری چت کند!!! پدر و مادری که هنوز عقیده دارند دختر تا شوهر نکرده حق دست زدن به ابروهایش را ندارد، حتی اگر 40 سالش هم باشد… هر وقت هم تصمیم به کاری دارد که مخالف عقیده آنها است، پدر سریع می گوید:»تا وقتی اینجایی، حق همچین کاری رو نداری؛ هر وقت رفتی خونه شوهرت هر کاری دلت خواست بکن!!!»
همیشه روزهای تعطیل و بخصوص عید نوروز که روزهای تعطیلی زیاد بود، عزا می گرفتم. چرا که پدر و مادرم هر دو خانه بودند و همیشه بهانه ای برای گیر دادن به من (و برادرهایم) پیدا می کردند. حتی اگر من زیاد می خوابیدم، همین قضیه برایشان بهترین بهانه برای گیر دادن بود. در عید هم که همیشه مجبورمان می کردند علیرغم میل باطنی در یک سری دید و بازدیدهای خسته کننده و مسخره شرکت کنیم تا پدرم به گفته خودش به همه نشان دهد که:»ما یک خانواده هستیم و او خانواده دارد!!» من نمی دانم رفتن سالی یک بار منزل یک سری آدمی که اصلا زنده بودن و نبودن تو برایشان فرقی ندارد و فقط فکر حرف در آوردن و خاله زنک بازی هستند و هر سال هم که تو را می بینند، با تاسف سر تکان می دهند و با یک لحن دل سوزانه می گویند:»تو هنوز شوهر نکردی؟» چه لزومی داشت که اینهمه پدرم مرا با زجر و زور هر سال مجبور به دیدنشان می کرد…
خلاصه؛ برای آمدن به اینجا و به دست آوردن آزادی ام زحمت زیادی کشیدم. حدود 4 سال طول کشید تا موفق شدم. روزی که ویزا گرفتم، یک دعوای شدید و حسابی در خانه راه افتاد که دغدغه پدرم این بود که من با آمدن به اینجا، حجاب خود را حفظ نخواهم کرد و مادرم هم مرا تهدید کرد که اگر بی حجاب شوی، شیرم را حلالت نمی کنم. شاید کسی باورش نشود اما هنوز پس از گذشت بیش از یک سال، تقریبا هر دفعه با مادرم صحبت می کنم، از من می پرسد:»با روسری می ری دانشگاه؟؟؟»
اصلا دلم نمی خواهد حتی یک هفته برگردم. احساس می کنم خانواده ای که بخواهم از بودن در کنارشان لذت ببرم، ندارم. برای کسی دغدغه ها و مشکلات واقعی من اهمیتی ندارد. احساس می کنم از اول هم طرز فکر من و خواسته های درونی من خیلی با محیطی که بالاجبار درونش بودم، فاصله داشت. تا قبل از آمدنم، هیچوقت در زندگی ام، آرامش، امنیت، استقلال و آزادی را تجربه نکرده بودم. می دانستم چه می خواهم اما می دانستم با ماندنم هرگز چنین امکانی برایم فراهم نخواهد بود. اما تمام چیزهایی که به دست آورده ام، تک به تک برایم با ارزشند و به هیچ قیمتی نمی خواهم از دستم بروند. با اینکه مادرم خیلی اصرار دارد که دلتنگ شده و می خواهد من تعطیلات در کنار آنها باشم، اما من دوست ندارم حتی برای هفته ای (یا حتی یک روز) دوباره با من آنگونه رفتار شود. مطمئنم اگر امروز برگردم و کوچکترین حرفی برخلاف نظر آنها بگویم، اولین حرفی که پدرم می زند این است:»حالا فکر کردی رفتی 2 تا کلاس اونور درس خوندی، خیلی می فهمی؟ فکر می کنی کی هستی؟ …» صادقانه بگویم، با این که هیچوقت دوست ندارم کسی حرف بدی در مورد خانواده ام به من بزند، اما خودم از آنها بدم می آید و حتی گاهی احساس تنفر شدید نسبت به آنها دارم. در عین حال هیچوقت دوست ندارم دلشان را بشکنم؛ اما واقعا شاید هرگز نتوانم آنها را ببخشم. چون هیچوقت نخواستند به من به چشم یک انسان عاقل و بالغ که خودش حق انتخاب زندگی، پوشش، دین و خیلی چیزهای دیگر را دارد، نگاه کنند و همیشه با تهدید و زور و فشار سعی در کنترل من داشتند و شاید این یکی از دلایلی بود که من همیشه با بقیه فرق می کردم. البته ا ین تفاوت عمیق رو بعد از خارج شدن از آن مدرسه لعنتی و ورود به دانشگاه، تازه متوجه شدم…
پ.ن: احتمال اینکه اگر برگردم پدرم کاری کند که دیگر نتوانم دوباره بیایم، آنقدر زیاد است که هرگز حاضر به ریسک کردن نیستم. برای من اونجا همه چیز تمام شده است. باید این را حقیقتا باور کنم…